






به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز، دعا خلیل اسود نوجوان ۱۷ ساله از فرقه ایزدی یا یزیدی، که به جرم دوست داشتن يک پسر عرب سنی از طرف اطرافيان و جوانان متعلق به فرقه يزيدي سنگسار شد . (در این فرقه عاشق جوانی مسلمان شدن گناهی نابخشودنی است. جرمی که جز مرگ تاوانی ندارد. ) اين واقعه در مرکز شهر موصل و یا شهر بشیقه در کردستان عراق و با حضور عده زيادي از جمله پليس محلي اتفاق افتاد. گويي در اين جامعه نيرو و يا افرادي نبودند که دعاي نوجوان را از زير دست مشتي متعصب و جاني خلاص کنند. در حالي که چندين نفر با تلفن همراه از اين واقعه فيلم و عکس مي گرفتند٬ تعدادي با سر و صدا و داد و فرياد او را سنگسار کردند.
اما آنچه اتفاق افتاد سنگسار نبود، بلکه حیوانی ترین عملی بود که مي توانست توسط انسان انجام شود.
دعا دختر ۱۷ ساله کرد در وسط میدان به وسیله افرادی با لگد ، سنگ و بتون مورد حمله قرار گرفت متاسفانه خانواده و بستگان دعا در جلوی صف بودند. غم انگیز تر از همه آن بود که تعدادی جوان نیز از این فرصت استفاده کردند و به برهنه کردن این نوجوان ۱۷ ساله پرداختند و دعای نوجوان در میان لگد ها و ضربات مرگبار اطرافیان به پوشاندن بدن برهنه خود می پرداخت . جرم این نوجوان ۱۷ ساله فقط عاشقی بود .
ماجرا چگونه اتفاق افتاد:
دعا به خاطر عشق به جوان عرب مسلمان میشود. حتی به شوق دیدن معشوق از روستا فرار می کند. اما جوان عرب دعا را نمیپذیرد.
دعا سرافکنده باز می گردد. اما به کجا ؟؟!! دعا جایی را برای رفتن ندارد. می داند که گناه غیر قابل بخششی مرتکب شده و بازگشتش به روستا برایش چیزی به جز پایانی سیاه نخواهد داشت. ولی دعا باز می گردد. شاید از گناهش بگذرند. دعا برای نجات جانش به نیروهای پلیس عراق در شهر پناه می برد تا شاید آنها بتوانند از آتش تعصب کور نجاتش دهند.اما پلیس به جای حفاظت از جان دعا، او را برای حیوانیترین رسم انسان، به قبیله اش تحویل میدهد. فردی از قبیلهاش دعا را ۵ روز پناه میدهد. اما مردان قبیله اش مَردند. متعصبند. دعا عاشق جوان عرب مسلمان شده، او را باید سنگسار کرد. مردان خانوادهاش دعا را از خانه بیرون میکشند.
روز مراسم فرا می رسد. هفتم آوریل ۲۰۰۷، دعا را با لباس گرمکن قرمز روی زمین میاندازند.
۹مرد برای سنگ سار- سنگ سار نه، لگد سار - آماده اند. صدها مرد هم برای تماشا ایستاده اند.
![]()
دعا روی زمین افتاده است. پایین تنهاش را برای تحقیر، برهنه میکنند و با سنگ و لگد بر جان نحیفش میکوبند.
مراسم سنگسار دعا در حالی انجام میشود که سه مرد پلیس عراقی با لباس نظامی ایستادهاند و این صحنه جنایتکارانه را تماشا میکنند.
دعای ۱۷ ساله زیر دست و پای مردان خانوادهاش لگد مال می شود. با دو دست صورتش را میپوشاد تا سنگ و لگد بر صورتش فرود نیاید. نیم ساعت است و هنوز دعا نفس میکشد. دستانش تکان میخورند.
تا آنکه عمو زادهاش بلوک سیمانی را جلوی چشم صدها تماشاگر بر سر دعا میکوبد . دعا غرق خون می شود…………………
صحنه هایی از این مراسم حیوانی توسط موبایلها ضبط و یک هفته بعد منتشر میشود و موجی از خشم و نفرت را در جامعه کردها و در تمام دنیا بر میانگیزد.
دعا دختر نوجوان به دليل عبور از خط قرمزی كه مردان متحجر طايفهاش ترسيم كردهاند، به دليل عمل نكردن به قوانين غلطی كه مردان مرتجع تيرهاش وضع نمودهاند، به دليل پشت كردن به سنتهای عقب ماندهای كه مردان متعصب قبيلهاش باور داشتهاند، آری تنها و تنها به خاطر عشق ورزيدن و بر سر پيمان عشق ماندن از سوی اعضای خانوادهاش مجرم شناخته میشود، در دادگاه ريش سپيدان خشك انديش قومش محكوم میگردد و حكم مرگ توسط مردان غيرتمند! فاميلش اجرا میشود. دعا كشته میشود تا هم تاوان جسارت خويش را داده باشد و هم برای ديگر دختران ايل آينه عبرتی گردد .
انسانی که می تواند سرشار از عشق و احساس و احترام باشد ، ناگاه آکنده از نفرت ، کینه ، تعصب و خشونت می شود و همچون شکارچی درنده در نهایت قساوت شکار بی پناه خود را تکه تکه می کند. اگر می توان برای شکارچی عذر گرسنگی آورد، برای قاتلان این دختر بی پناه چه عذری بیاوریم؟ آنان هم گرسنه اند ؟ و یا تشنه اند؟ تشنه خون، تشنه آزار. آنان عطش تعصبات خود را با ریختن این خون برطرف می کنند؟!!!
در عراق که این روزها مردم به بهانه فرقه و قوم و مذهب تکهتکه میشوند، مردم به خاطر دعا تظاهرات میکنند . فعالان حقوق بشر زن در اربیل عراق برای دعا شمع روشن میکنند.
در ماه گذشته همایشی با نام دعا در عراق برگزار شد و در آن قوانین قبیلهای وحشیانه و قتلهای ناموسی ناشی از تعصبات کور محکوم شد.
برگرفته شده از سایت پزشکان

کسانی که مامور دفن من هستید,زمانی که من مردم دستهایم را باز
بگذارید تا همگان بدانند دست خالی از دنیا رفته ام...
موهایم را همانطور آشفته بگذارید تا همگان بدانند دست نوازش بر سرم
کشیده نشده است...
بر روی قلبم تکه یخی بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب شود و به جای
مادرم برایم گریه کند...
دهانم را باز بگذارید بدین سان همگان بدانند بزرگترین فریادم سکوت بوده
است!!!![]()
![]()



درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت و همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: " آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: " نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: " بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر برگردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید: " آن پیر مرد که بود؟ "
علم پاسخ داد: " زمان"
عشق با تعجب پرسید: " زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: "زیرا بعد از خدا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است و بس ......"

تو هموني كه توي موج بلا
واسه تو دستامو قايق مي كنم
اگه موجا تو از من بگيرن
قطره قطره آب ميشم دق ميكنم
واي كه دلم طاقت دوري تو رو هيچ نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مي اره
اي كه بي تو اين كوير خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي غم دنيا توي قلبم مي شينه
اي كه بي تو واسه من همه دنيا قفس
هستي ازنبودن تو التهاب نفس
توي بهت غم و تنهايي من
به سرم دست نوازش كشيدي
ولي بارفتنت اي هستي من
هستي منو به اتيش كشيدي
واي كه دلم طاقت دوري تو هيچ نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره

امشب شب بي كسيه يكي به دادم برســـه
تنهاترين مرد زميـن امشب به آخر مي رسه
امشب شب تنهايــي سر رو زانـو مي زارم
آخه تو اينجا نيستي و غزل غزل گريـه دارم
غصه نشستـه رو دلم هنوز براي شونه هات
ارزش اشكــو قائلم حرف نزن چيزي نگو
فقط بذار گريــه كنم مي خوام با بارون چشام
فاصله رو پــر بكنم ترك ترك دلـم شكست
كســي به دادم نرسيد گريه هاي تنهايـي مو
هيشكي به جز خودم نديد از هم ديگه جدا شديم
به راه و رسم زندگي
بودن تويه لحظه بود رفتن تو هميشگي
در مسنجر قلبت عشق رو add کن .
به احساسات زيبا pm بده . غم رو delete کن .
واژه بدي رو rename کن .
براي غرور off بزار و بهش بگو : بشکن ، آخه دنيا دو روزه .
دروغ و خيانت رو hack کن .
از انسانيت copy بگير و send to all کن .
با صداقت و معرفت chat کن .
از زيبا ترين خاطره زندگيت web بگير .
تو profile قلبت يک قلب تير خورده بزار .
@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@


دیوارها ضخیمند
نمی رسد صدایی به صدا
تنها یار در سلول
هست یک دیوار
سخنش هست سکوت
دیروز وامروز نیز
سخنش بود همین
ترسم ازفرداست
که این دیوار
آرام آرام
مرا نیز کند غرق
در انتهای این ســـکوت
من مرد تنهای شبم
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی بر لبم
تنها و غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها
غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کول بارم را بسته ام
بی فکر فردا
با خود و تنها
عابر این شبها منم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم به خدا تاب و توانی برام نمیمونه ف م فراموشت نمی کنم
زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم
هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم ای ارزوی دست نیافتنیم
تقدیم به ف م

{عاشقانه}
عاشقت خواهم ماند....بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت ...بي آنكه بگويم .
درد دل خواهم گفت...بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....بي هيچ سخني .
در آغوشت خواهم گريست...بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد...
بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد . باورم كن
عزیزم
قسم به توو دل عاشق من
هرگز کسی نخواهد توانست یادترا وخاطره ترا از دل من بدزدد
من به قران که قسم صادقم با یاد تو خواهم ماند وخواهم مرد
بگذار دیگران که حرص دنیا دارند برای لقمه ای نان چون سگ التماس کنند
من ترا دارم ویه دنیا عشق واین یعنی تمام آنچه من می خواهم.
دوستت دارم واین تنها آیه وجود منه .
بیا ای ناجی قلبم
بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم،عاشقترینم
بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونم
بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
می خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
بی تو من تنهای تنهام
دل به خلوت تو بسته ام...ف/م
می دانم که طلوع عشق تونزدیک است
من در انتظارخورشید نشسته ام
تو همه وجود منی
من در انتظار تو نفس می کشم
تو تمام منی
تو معنای بودنی
برپنجره تنهائیم بتاب
تونوری ومن در تاریکی نشسته ام